خرید بک لینک
همه دورم هستند، شکر خدا چشمم کف پاشون زنده و پاینده و برقرار باشن اما من تنهام، یا بهتر بگم احساس تنهایی می کنم، دیگه همینه احتمالا بچه ی ته تغاری که به دنیا بیاد اوضاع تنهاییم بدترهم بشه. چه میدونم والا !!!پ.ن پسرکم میخواد وقتی ازدواج کرد بعد از مهمونی و بوق و سر و صداها، شب با من برگرده خونه !!!همینقدر عشق و جذاب و نا آگاه به شرایط

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 20:22

دیشب تا ساعت ۳:۳۰ خوابم نبرد البته تا ۱ در حال مطالعه و بعد منتظر پخت عدسی بودم. در حال خوندن یه کتاب بسیار جذاب اما چاپ نشده هستم و خدا میدونه ذهنم چقدر درگیرشه. جالبه که هیچ قند مصنوعی و طبیعی به بدنم نمیرسه اما بدنم چند گرم و فقط با ورزش و کم خوری وزن کم میکنه. یعنی حتی خوردن انبه و انجیر رو هم محدود کردم اما خب فعلا باید منتظر باشم، آهسته و پیوستهخیلی بهتره. خوابم میاد و دلم میخواد ابن پنجشنبه ی ملال انگیز زود تموم بشه، عمه ی همسر رو پیچوندم و خونشون نرفتم اما فکر کنم ناراحت شد ولی نشون نداد... به خدا پلکم چسبیده به هم و بزرگترین و بهترین اتفاق خوب این هفته هم میرسه به امروز و جا پارک عالی که خدای مهربون و عزوجل برام فراهم کرده بود ... سر کوچه ی فلان تو شریعتی شیر تو شیر. فعلا با دو تا برنامه ی یوتیوب ورزش میکنم یکی ۱۵ دقیقه و دیگری ۳۵، و با هر دو هم جوری عرق میریزم انگار که در جهنم هستم.دیروز از صبح انگار تو سمنان هستم تماما با اون خاطرات بودم و گاهی بیرون میومدم ازشون .حذف قند مصنوعی و طبیعی نتونسته پف و ورم صورتموخصوصا صبحا برطرف کنه... اما دکترم همچنان تاکید دارهو اگه اون وسطا زیرابی نرم تقریبا میشه گفت میلمو از دست دادم. فعلا که خیلی کنترل دارم رو خورد و خوراک تابعد ... میخوام به ۶۰ برسم و بعدش ثابت نگهش دارم، اگه بشه که عالیه.دانشگاه هم برای درس با بچه های ترم یکی و درسی با بچه های ترم آخری گذاشته. کارشناس اینجا که فوت کرد دیگه محلول سازی ها با خودمونه، حالا میخوام از این ترم بدم خود بچه ها درست کنن، والا به من چه... و صد امان از ترم یکی ها که تحملشون واقعا سخته.باقی بقایتان ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 20:22

اوووف که زندگی چه بازیا داره

اوووه که دنیا چقدر کوتاهه ...

اوففف که هزار تا چیز بلکم بیشتر

وجود داره که من و توی نوعی

حقیقت و ذات این دنیا رو نفهمیم

اوفففففففففف که عمرم رفت

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 15:03

یه بار رفته بودم مهمونی و یکی از دوستان رو با بچه اش دیده بودم و خدا میدونه دلم میخواست چیا بنویسم حالا خوب یا بد، اصلا مهم نبود مهم این بود که از اقوام طرف که خواهان خواهر کوچیکه بوده اینجا رو میخونده...یادمه ۳ بار یه متن طولانی نوشتم و هر بار ثبت نمیشد. با خودم گفتم حواست هست؟ شاید حکمتی داره، هر چه بود درونیات بود و چیزاییکه از قلبم مینوشتم. تک تک جملات رو اون پست رو حفظم. خدایا شکرت، مرسی که آبروداری کردی.پ.ن رفتم رو کاناپه دراز بکشم یه ربع، اینقدر جیزقولک بالشموکشید و تو سر و کله ام زد که بی خیال شدم. پ.ن۲ همسر مسموم، برنامه ها ریخت به هم.پن۳. بازم ممنونتم اوس کریم

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:07

سال 88برای به دست آوردن تجربه ی جدید و همچنین به هم زدن یکنواختی زندگی پا به شهری گذاشتم که خاطرات زیادی برایم ساخت و تجربه های خوب و بدی را نصیبم کرد، بخشی از این خاطرات را براتون می نوشتم قبلا... فقط برای اینکه لحظه ای اگه شد لبخند به لباتون بیاد. الان برای دل خودم می نویسم فقط. خوشحالم که این اتفاق در دوره ای از زندگی ام افتاد که تقریبا خودم را خوب شناختم. الان دیگه تهران هستم.برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذراندر طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:07

تا به حال مثل امشب اثر داروی پوستم رو ندیده بودمتو آینه ی قدی دوبروی در خونه پدربزرگ ...واقعا از خداوند عزوجل ممنونم فقط باید روتیتن رو حفظ کنم ..._نخوردن شیرینیجات طبیعی و مصنوعی_ورزش_نخوردن کربوهیدرات از ۷ به بعد شب ها_افزایش پروتئین وعده های غذایی _و مهمترین اصل، تغییر سبک زندگیامشب هم فقط جوجه خوردم، نه برنج نه ته دیگ فقط یک بند انگشت نون چرب کهفدای سرمشب که برمیگشتیم خونه مجبور شدم بزنم کنار و همون تو خیابون یه گفتمان مهربانانه با شازده داشته باشم.تو دورترین فاصله ی فکری و عقیدتی و ادراکی با خانوادمهستم، خیلی دوستشون دارم، خیلی دوستم دارن اما خیلی دور شدیم از هم، مهم علاقه و عشقه که داریم.فعلا گور بابای دنیا، چه کنیم؟

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:07

صفحه بندی